داستان مرموز و عجیب 1

داستانهای شگفت انگیز

 

داستانی  را که مینویسم حاصل جستجو و مکاشفاتی است که خود به آن رسیده ام خواهشمند است دوستانی که این مطالب را می خوانند حتی یک لحظه هم در فکر انجام آن نباشند . داستان حدودا از بیست سال پیش شروع می شه .

سالهای خیلی قبل حالتهای عجیبی به من دست می داد و من نیز که در این خصوص اطلاعاتی چندانی نداشتم خیلی سرسری از ان رد می شدم و در این خصوص نیز به کسی چیزی نمی گفتم تا اینکه :

دبیرستانی بودم و تبلیغات انتخاباتی کاندید ها نیز قرار بود ساعت 12 شب آزاد بشه من و چند تن از دوستان نیز برای  چسباندن عکس و تبلیغات آماده  بودیم  ساعت 12 شب کار تبلیغاتی  ما شروع  و با دوستان دو به دو عکس و کاغذای تبلیغاتی نماینده مورد نظر را شروع به چسباندن در سطح خیابانها و کوچه ها کردیم .منطقه ای که در اختیار من و دوستم بود  منطقه قدیمی و ترسناک شهر بود بعد از دو سه ساعت کار دوستم خسته شد و رو پله یکی از مغازه ها دراز کشید تا خستگی در کنه ولی من خسته نبودم و شروع به چسباندن عکسها کردم . ناخودآآگاه  و خیلی اتفاقی وارد کوچه ای تاریک شدم حس سنگینی به من دست داد( اصلا حس ترس رو نداشتم )سطل چسب و گذاشتم زمین و پشت عکسو با فرچه چسبی کردم و عکسو به در خونه قدیمی بدون سکنه که اونجا بود چسبوندم برگشتم سطلو وردارم یهو یه ضربه محکم به سطل روی زمین خورد و اونو پرت کرد توی خیابون من از ترسم پاگذاشتم به فرار و رفتم رفیقمم بیدار کردم اومدیم ترسون لرزون سطل و که یه کمی چسب توش بود ورداشتیم و از اون کوچه فرار کردیم   هرچی به رفیقم گفتم آقا یه نفر سطلو با لگد زد پرت کرد تو کوچه باورش نمی شد که نمی شد

بلاخره کار  ما تموم شد و از هم جدا شدیم رفیتم خونه هامون  . حالا منم اوضاع سیستمی بدنم خوب نبود مدام داغ می شدم و گوشام سرخ می شد خونه که رسیدم از هر تاریکی کوچیک می ترسیدم تا حالا تو عمرم همچین حالتی به من دست نداده بود از ترس داشتم میمردم به زور گرفتم خوابیدم  یه ساعت بیشتر نخوابیده بودم . دم دمای صبح بود که دیدم خروس همسایه با صدای بلند منو صدا میزنه  محموووووووود محمووووووود محمووووووود  با چنان ترسو رعشه ای بیدار شدم که نگو یه زره دقت کردم دیدیم بله با صدای بلند داد می زد و منو صدا می کرد یه هو شروع کردم به داد زدن حالا داد نزن کی داد بزن تمام افراد خونواده ریختن تو اتاق ببینن چه خبره دستو پاهای منو گرفته بودن و منم داشتم داد می زدم و سرو صورت خودمو می کندم تو این اوضاع بابام با دستاش سرمو گرفت و خیره شد تو چشام و گفت واسه چی داد میزنی مگه دیوووووووونه شدی گفتم بابا جان نمی شنوی خروس همسایه داره منو صدا می زنه .خونواده برادر مادر و پدر به هم یه نگاهی کردن و اونها هم از دادو بیداد من شوکه شده بودند به من گفتن ما که هیچ صدایی نمی شنویم شروع کردن به اینکه حالو هوای منو عوض کنن و واقعاً هم شاید  نمی شنیدن با هزار مصیبت و ایه و قران و دعا اون شب صبح شد ولی من   کوتاه نیومدم چون به صراحت و واضحی بسیار زیاد حس سنگینی چیزایی رو دور و  برم حس می کردم  بعد از چند روز نمی دونم یه سری کارهایی که پدر و مادر واسم انجام داده بودن اوضام بهتر شد و در رابطه با اون شب خانواده اقرار کردند که صدای خروس می شنیدن  ولی صدای  آواز خوندن خروس بود نه چیز دیگه ولی واقعیت این نبود چون زمانی که صدای خروس شنیده می شد  بدون شک منو صدا می زد ولی به گوش اینا فقط خوندن یه خروس  صبح بود این قضیه موند تا اینکه :

ادامه داستان میمونه برای وقت دیگه امروز وقت ندارم  حتماً به من سر بزنید تا بقیه داستان مرموز و خفن  زندگیم که هنوز با من همراه هستش رو براتون بگم .

 

به امید دیدار  محمود1394

 

/ 0 نظر / 32 بازدید