درد دل با خاطرات

روستای نازنینم کجایی؟

هنوز صدای هی هی چوپان محله در گوشم صدا می کند

هنوز بوی نان تازه که مادر م صبح  های جمعه می پخت را حس می کنم

هنوز صدای کلاغ خبر چین که مادرم با شنیدنش ده بار می گفت : خبر خیر بیاور

در گوشم زمزمه می کند

هنوز و صد هنوز دیگر ....

امروز خاطرات کوچه های کودکی ام را مرور کردم
گردو خاک خاطرات نفسم را گرفت

دلتنگ شدم دلتنگ مادرم

 دلتنگ صدای چادر گل گلی و قامت الله اکبرش

چگونه  این لحظه ها از هم گسسته شد

عقربه های ساعت چگونه من و کودکیم را از هم جدا کرد

و چگونه مرا از همه تعلقاتم دور کرد  

و من حتی فرصت مرور خاطرات خود را ندارم

دوستان من .
من خاطرات کفشهای گلی و خاک آلود کودکی خود را در کوچه های روستایمان گم کرده ام

حالا آنقدر از هم دوریم
که اگر فریاد هم بکشیم
صدایمان به هم نمی رسد

دوست دارم

انقدر تنها باشم

که هق هق خاطراتم را مرور کنم

دلم گرفته است ، واقعاً برای روستای نازنینم دلتنگ شده ام .گاهی بغض امانم را می برد

ای کاش هیچوقت روستای کوچک و قشنگم دستخوش تغییرات بی رحمانه صنعت نمی شد

ای کاش و صد    ای کاش دیگر ...

باور کنید با چشمان خیس این مطالبو نوشتم برای کسانی که از وطن دورند و سالیان نه چندان دور خاطرات خوبی از این دیار کهن دارند

محمود شهریار

تهران/شهریور 94





 

 

/ 0 نظر / 41 بازدید