اعتراف

***به نام او که همیشه حی و حاضر است ***

 

خیلی خوبه آدم با خودش صادق باشه و گاهی وقت که تنها می شه به اعمال خودش فکر کنه منم خیلی به کارهایی که از بچگی انجام دادم فکر می کنم بعضی هاشونم واسه شما می گم و اعتراف می کنم :

****************

*-من اعتراف می کنم وقتی تازه tv   خریده بودیم عین این ندید بدیدا از جلوش جم نمی خوردیم و وقی هم برفک نشون می داد با لذت تمام نگاه می کردیم .

*-من اعتراف می کنم وقتی بچه بودم نون و با رب می خوردم یا یه دونه لواش بر میداشتم تا تو رختخواب بخورم خوابمون می برد و صبح زود که بیدار می شدیم رو تشک پر نون بود.

*- من اعتراف می کنم وقتی راهنمایی بودیم  از مدرسه فرار می کردیم و میرفتیم باغ عنایت ا.. خان و از باغ سیب اون می دزدیدیم و تو راه  خونه اونقدر می خوردیم تا بالا بیاریم .

*-  من اعتراف می کنم وقتی بچه بودیم می رفتیم دستمونو می کردیم توی لونه گنجشیک بی زبون  و تخمهای کوچولوشو نو می شکستیم .یا می رفتیم بالای درخت و لونه کلاغ ها رو داغون میکردیم و بچه هاشون و به گروگان گرفته و عین صهیونیستا آزارشون می دادیم .

*- من اعتراف می کنم میرفتم پشت بوم خونه وزیر آفتاب سوزان عین این عقب افتاده ها به کبوترایی که پرواز می کردن نگاه می کردم .

*- من اعتراف می کنم که همکلاسیام از اینکه بازم منو یک سال تحصیلی تحمل می کردند عذاب می کشیدن و دعا می کردن من هم ترک تحصیل کنم یا بمیرم .

*- من اعتراف می کنم وقتی  شبا می رفتیم آبیاری باغمون تمام منطقه رو شخم می کردیم و باغ  همسایه هارو داغون می کردیم و میوه هاشون و می دزدیدیم و  می خوردیم و تا صبح می گرفتیم می خوابیدیم آب هم هدر می رفت و باغمون آب نمی خورد .

*- من اعتراف می کنم  و بچه بودم  وقتی بارون می اومد و من با اون چکمه ساق بلند مشکی لاستیکی عین این  احمقا از آب رد می شدم و محکو پام و تو اب می زدم تا آب بپاشه رو بچه ها انگار که ماشین شاسی بلند سوار شدم .

*- من اعتراف می کنم  واسه کنکور به نیت درس خوندن می رفتم تو اتاق در و از پشت قفل می کردم تا غروب  عین خرس می خوابیدم .

*- من اعتراف می کنم  تازه داشتم موتور سواری یاد می گرفتم . موتور و با سرعت به درخت کوبیدم و فرمونش و کج کردم .

 *- من اعتراف می کنم تازه موبایل خریده بودم تا سه ماه اصلاً کسی بهم زنگ نمی زد و گوشی 0011  من  عین یه گوشت کوب تو جیبم سنگینی می کرد و وسیله ای شده بود واسه پز دادن .

 البته اعترافای زیادی هست که انشا ا.. به موقش خواهم گفت

 حق یارتان

/ 2 نظر / 13 بازدید
امین احمدی شاگرد استاد حسین شهریار

آفرین.نه به خاطر کارهایی که کردی به خاطر این که گفتی چیز هایی که تو دلت انباشته شده بودند و سنگینی می کردند من هم مثل شما کمی هم شیطون تر بودم.یادم میاد وفتی که 4الی6 سال داشتم مهمون میومد خونمون کفش هاشون رو بر می داشتم و قایم می کردم و 20 نفر بسیج میشدند که پیدا کنند اما موفق نمیشدن تا جایی که من انقدر این کار ادامه دادم که بابام یه کشیده ابداری زد